تبليغاتX
تنهايي من
احسان
 رازقی

رازقی پر پر شد

                 باد در چله نشست

تو به خاک افتادی

                 کمر عشق شکست

                                       ما نشستم و  تماشا کردیم

دلم میخواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

دلم میخواد گریه کنم

برای نابودی عشق

 واسه زوال عاشقی

وقتی که قلبها و گل ها

شکسته و پر پر شدن

وقتی که باغچه های عشق

سوختن و خاکستر شدن

من و تو از گل کاغذی

باغچه داشتیم توی خاک

با خشتهای مقوایی

خونه می ساختیم روی آب

وقتی که ما تو جشن شب

ستاره بارون می شدیم

وقتی که پشت سنگر

                 سایه ها پنهون می شدیم

از نوک بال کفترا

خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق

رو خواب شب خط می کشید

 

دلم میخواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

ذلم میخواد گریه کنم

              برای نابودی عشق

              واسه زوال عاشقی

از پشت دیوارهای شهر

انگار صدای پا میاد

آواز خون دربدر

انگار یه هم صدا میخواد

ابر سیاه رفتنیه

خورشید دوباره در میاد

دوباره باغچه گل میده

از عاشقان خبر میاد

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 به ...

ای تکیه گاه و پناهِ
زیباترین لحظه های
پر عصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من.
ای شط شیرین پر شوکت من!

ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده استجابت.
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود.
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم.
در کوچه های نوازش.
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن.
در کوچه های مه آلود بس گفتگو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن.

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو میخواند.
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند.


ای شط پر شوکت هرچه زیبایی پاک.
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همشین شب غربت تو
ای همنشین قدیم شب غربت من.


ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست؟

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 هفته ی خاکستری

شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ........

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من فصل جون سختی ما

ظهر پنج شنبه اومد مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب گفت به من

                                        بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود...........

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 غم نیما

چه آغازی
چه انجامی

چه بايد بود و بايد شد

در اين گرداب وحشت زا

در اين گرداب وحشت زا

چه اميدی
چه پيغامی

كدامين قصه شيرين

برای كودك فردا
برای كودك فردا

زمين از غصه می ميرد گل از باد زمستانی
شعور شعر نا پيدا در اين مرداب انسانی

همه جا سايه وحشت همه جا چكمه قدرت

گلوی هر قناری را بريدند از سر نفرت

بجای شستن گلها به باغ سبز انسانی
شكفته بوته آتش نشسته جغد ويرانی

چه آغازی
چه انجامی

چه بايد بود و بايد شد

در اين گرداب وحشت زا

در اين گرداب وحشت زا

كه می گويد كه می گويد
جهانی اينچنين زيباست... جهانی اينچنين رسوا

كجا شايسته روياست

چه آغازی
چه انجامی

چه اميدی

چه پيغامی

سوالی مانده بر لبها

كه می پرسم من از دنيا

به تكرار غم نيما
كجای اين شب تيره

بياويزم بياويزم

قبای ژنده خود را

قبای ژنده خود را

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 دیوار

یه دیواره،یه دیواره،یه دیواره

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

توک دیوارو پوشوندن سیه ابرون

نمی آد دیگه خورشید از توشون بیرون

یه پرندس،یه پرندس،یه پرندس

یه پرندس که از آواز خود خسته س

گل بالش رو بستن دست دیروزا

نمی آد دیگه حتی به یادش فردا

یه آوازه،یه آوازه،یه آوازه

یه آوازه که تو سینم شده انبار

یه اشکی که می چکه روی گیتار

به این ها عاقبت کی می گیرد این کار

یه مردابه،یه مردابه،یه مردابه

یه مردابه توی تن از فراموشی

یه چراغی که می ره رو به خاموشی

نگردد شعله ور بیهوده می کوشی...

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 واسه من گریه نکن
با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامي دنياست
عشق كوچك من اي ماهي خسته
قلبم اگه قلبي به
وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر يه آوازه
مرگ عاشق
سفري به شكل يه پروازه
قصه ي بودن من
حديث برگي در باد
طعم تنهايي من
به تلخي يه فرياد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شكستنم
يه شكست بي صداست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
بعد من شعر منو به آينه ها ياد مي دي
اگه با من سكوت يه
تك درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
واسه من گريه نكن
 
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 همراه
تنها در بي چراغي شبها مي رفتم

دستهايم از ياد شعله ها تهي شده بود

همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود

مشت من ساقه ي خشك تپشها را مي فشرد

لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود

تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها

من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم

آئينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند

درها عبور غمناك مرا مي جستند

و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم

ناگهان ،تو از بي راهه ءي لحظه ها ،ميان دو تاريكي ،به من پيوستي

صداي نفسهايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت

همه تپشهايم از آن تو باد

چهره ي به شب پيوسته ! همه ي تپشهايم

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط عصياني پيكرت شعله ي گم شده را بر بايم

دستم را به سراسر شب كشيدم

زمزمه ي نيايش دربيداري انگشتانم تراويد

خوشه ي فضا را فشردم ، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد

و سر انجام در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم كردم

ميان ما سرگرداني بيابانهاست ،

                                 بي چراغي شبها ،

                                                بستر خاكي غربتها ، فراموشي آتش هاست

ميان ما هزار و يك شب جستجوهاست

                                         (سهراب سپهری)

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 سیاوش قمیشی
سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال ۱۳۲۴در قمیش(محلی در دزفول) به دنیاآمد، سیاوش سه برادر و يک خواهر با نامهای سيروس ، سيامک ، سيمين داره که سياوش از همه کوچکتره... ۸ ماهه بود که به تهران آمد(یعنی آورده شد) ، از ۸ ماهگی تا ۱۴ سالگی در يوسف آباد تهران بود . ماجرای خریدن اول گیتار سیاوش هم شنیدنیه: "يک گيتاری توی ويترين يک کفش فروشی( مغازه کفش فروشی هاليوود در تهران) به عنوان دکور آويزان بود و من به پدرم هی می گفتم که اين رو می خواهم ، تا بالاخره شب تولدم اين گيتار به دستم رسيد و بلد هم نبودم که چه جوری کوکش کنم! فقط يک مقداری هر سيم رو انقدر سفت می کردم که صدايی ازش در بياد. تا بعد ها يک گيتاريستی آمد و به من گفت که اين کوکت غلط است و برايم درستش کرد که فکر کنم ۱۱ سالگی من بود" برادر و خواهر سیاوش در لندن بودند و درس می خوانند. به اصرار برادر بزرگتر سیاوش که از علاقه او به موسیقی با خبر بود ، در ۱۴سالگی به لندن رفت.که به قول خود سیاوش : " ۱۴ سالم هم نشده بود، سال دوم دبيرستان را تا نصفه خونده بودم که اومدم و غرق شدم در اين موسيقی  در اونجا موسيقی اصلاً به طور کلی يک چيز درست و حسابی بود ، يعنی تلويزيون ها هفته ای چندين ساعت برنامه های موزيکال داشتند. مردم هم فکر و ذهنشون موسيقی بود و من هم خيلی لذت می بردم. " كار موسيقي را با زدن گيتار شروع كرده و در ۱۴ سالگي اولين آهنگ رسمي خود را با نام "ای قايقران به کجا می روی" براي ضياء ساخته است.از دورانی که سیاوش تو لندن بود باز هم از زبون خود سیاوش: "من دو سال با برادر بزرگترم بودم ولی افکارمون زياد در آن زمان با هم جور در نمی آمد و دعوامون ميشد! يعنی سوا شديم و بعد من آنقدر شبها می رفتم کلوپ و انقدر به موزيکها گوش می دادم ، با بچه های ارکسترها دوست بودم! و چون خودم ساز می زدم و اونها می دونستن ، يکی از ارکسترهايی که گيتاريستشون مريض بود و خيلی وقت بود که قرار بود بره و جاش پيدا نمی کردن ، به من پيشنهاد دادن که يکی دو دفعه ای با هم کار کنيم و اين کار را کردم و خيلی هم جالب بود براشون و من از همون زمانها با اين ارکستر که اسمش Winger برای سه سال کار کردم و بعد از اون اسمش شد Insects برای چهار سال ديگه  بعد از اون ديگه ارکستر خودم رو داشتم ، همه انگليسی بودن و من فقط خواننده شون بودم و البته اون موقع گيتار می زدم و بعد ها کيبورد هم می زدم ، اون هم به اين خاطر بود که کيبورديست ارکسترمون رفت و يکی بايد جاش رو پر می کرد که من خودم کردم." * سیاوش تحصیلات خود رو تا مقطع فوق لیسانس در Royal Society of Arts (دانشگاه سلطنتی لندن) در رشته Jazz Classical به پایان برد .در مورد اینکه چطور شد که آهنگسازی رو انتخاب کرد: " آهنگ سازی من رو انتخاب کرده  تنوع زياد نبود و بايد اين رشته را انتخاب می کردی ، پيانو که ساز اجباريمان بود و بايد همه می زديم ، ساز انتخابی هم گيتار انتخاب کرده بودم" یک نکته جالب اینکه سیاوش دوست دارد تا او را يک آهنگساز بدانند تا يک خواننده اولین آلبوم سیاوش عروسک شب هست آلبومی که به نوعی آلبومی فراموش شده هست. بیشتر ترانه های این آلبوم تو آلبوم های بعدی سیاوش باز خونی شده. یه نکته جالب اینکه یه ترانه سیاوش (پاییز) توی آلبوم دهاتی شادمهر بازخونی شده
"وقتی دلت پاییز میشه
 باغ دلت گلریز میشه
 تصویر غم میشینه تو چشم سیاهت"
همچنین میشه به آلبوم یارم کو که با شهره و فرامرز اصلانی خونده.اشاره کرد آهنگهايی که سياوش تو اين آلبوم خونده در آلبوم های ديگه سياوش قرار داره و اين آلبوم مجموعه ایی از چند آهنگ اين خواننده ها است که باز خونی شده. آهنگهای( کلید- مرمر - شنیدم) از شهره و (یارم کو - دل اسیره) از فرامرز اصلانی و(سراب - هدیه - سایه - کاش از اول) از سیاوش. *همچنین میشه به همکاری مشترک سیاوش با کوروش یغمایی در این سال ها نیز اشاره کنیم. البته این ارتباط به سالهای دورتری بر می گرده. " کورش يغمايی دوست زمان بچگی من بود و ما با هم خيلی خيلی زياد دوست بوديم. کلاس هفتم که من در ايران دبيرستان البرز می رفتم کورش دبيرستان هدف می رفت و ما با همديگه همون موقع می زديم و می خونديم. بعد ها هم من باز می رفتم و بر می گشتم..." بيست و پنج سالگی به ایران برگشت تو این مدتی که سیاوش تو ایران برای بسیاری از خوانندگان اون دوران آهنگسازی کرد که از این موارد میشه به بتی اشاره کرد.خوانده ایی که در اون دوران بسیار محبوب بودگفته میشه که بتی بعد از انقلاب دیگه به خوانندگی نپرداخت ۳ ترانه از تنها آلبوم باقی مانده از او(غریبانه) رو سیاوش آهنگسازی کرده در سال ۱۳۵۲دومین آلبومی که سیاوش به بازا عرضه کرد.آلبوم زیبای فرنگیس بود... این آلبوم هم مثه آلبوم عروسک شب به علت قدیمی بودن اطلاعات چندانی در مورد شاعر و تنظیم کننده در دست نیست. اما از کاور سی-دی خواب بارون اینطور به نظر میاد که شاعر و تنظیم کننده آلبوم فرنگیس و خواب بارون بیژن سمندر و نوید نحوی باشند.اما ترانه ی پاییز که از خود سیاوشه و همچنین طلوع و خالی(دو دلی) که در آلبوم هوای خونه بازخوانی شده اند...ترانه فرنگیس هم از سعید دبیری.باز هم بیشتر ترانه های این آلبوم که در اون زمان خونده شدند زیاد در دسترس نیست. حالا که از فرنگیس گفتیم بزارید یه نکته جالب در مورد زندگی شخصی سیاوش هم سیاوش تا حالا 4 بار ازدواج کرده که هر 4 بار به متارکه انجامیده.گفته میشد که ازدواج پنجم هم در راه.من خودم که اول این قضیه رو خوندم خیلی حالم گرفته شد.اما بعد که خوب فکر میکنم میبینم که موضوع چندان مبهمی هم نیست. آره شاید سیاوش عشق واقعی اش رو پیدا نکرده بود.
"هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
 ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
 هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
 عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد..."
همچنین در سال ۱۹۷۷ سِاوش قميشی؟ به همراه ، جميلی ،معينی, فرجاد گروه ربلس رو تشکیل دادند سیاوش در گروههای ربلس و استارس به دنبال اجرای موسیقی راک اند رول بود که در این مسیر بسیار موفق بود. سه چهار سال ایران موند ،انقلاب شد. از سال ۱۹۷۸ که ميشه بيست و پنج ، بيست و شش سال پيش به لس آنجلس رفت. سیاوش بعد از فرنگیس تا ۱۹ سال هیچ آلبومی به بازار نداد..خود سیاوش میگه: "تو اون سالها تکلیف مشخص نبود و ما نمی دونستیم چی کار باید بکنم...ولی بعد متوجه شدیم که حالا که هستیم باید کارهایی بکنیم..." بعد از این غیبت که نه بعد از یه مدت طولانی در سکوت... سومین آلبوم سیاوش آلبوم حکایت رو که یه همکاری مشترک و موفق با مسعود فردمنش بود منتشر کرد... در سال ۱۳۷۱... این آلبوم رو حکایت اول(مسعود فردمنش) می دونند...ماجرای اینکه فکر و ایده شکل گیری این آلبوم و حکایت های بعدی از زبون مسعود فردمنش: "سال ۹۱ بود، که به سهم خود احساس کردم حرکتی تازه باید آغاز شود. مردم را با شعر و ترانه آشتی دهیم. بهترین فکر این بود که شعر را خالص بیان کنیم – همان زمان که با سیاوش قمیشی اولین حکایت را ساختیم و ارائه دادیم که ملودیها سنگین و جدی بود – شعرها همه جدی و غمگین بود. برای شعر خواندن و دکلمه کردن هم سعی کردم ادا در نیاورم – بلکه با مردم حرف بزنم..." که میشه گفت با این کار سیاوش رو هم دوباره با خوندن آشتی داد... نکته جالبی که اینجا هست اینه که هیچ کمپانی حاضر به پخش این آلبوم نبود...که در نهایت کمپانی کلتکس حاضر به این کار شد.که با استقبال مردم مواجه شد– حکایتِ اول حکایت روز شد. به دل همه نشست. هیاهویی به راه انداخت و هنوز بعد از سالها باز خاطره هایش مانده است. هنوز مردم از آن حرف می زنند... بعد از حکایت اول مسعود فردمنش حکایت ها رو ادامه داد.شهره، شاهرخ،ستار و سیاوش( با آلبوم حادثه ) هم همسفران حکایت ها شدند. حکایت ها حکایت زندگی مردم بود در نهایت حکایت هفتم رو به تنهایی منتشر کرد .ترانه های این آلبوم(حکایت) همگی از مسعود فردمنش بود و تنظیم ها هم از آندرانیک با تکنوازی زیبای پیانو از سیاوش مخصوصآ ترانه ی قشنگ حکایت که انگار حکایت زندگی همه عاشقاست،
" با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود
در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
                    شکوه بسی شنیده ام
                               از دل درد کشیده ام
کور شوم جزتو اگر زمزمه ایی دگر کنم"
 از ترانه های به یاد ماندنی این آلبوم میشه به پرنده های قفسی اشاره کنیم
"پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی
 عمرشون رو بی همنفس کز میکنند کج قفس
 نمی دونند سفر چیه
 عاشق در به در کیه
 هر کی بریزه شادونه فکر میکنند خداشونه
 یه عمره بی حبیبند 
 با آسمون غريبن
 اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
 چه می دونند به چی میگند ستاره
 چه میدونند دنیا کیا بهاره
 چه می دونند عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون..."

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 پریدن

رها شدن بر گُرده ی باد است و

با بی ثباتی سيماب وار هوا برآمدن

به اعتماد استقامت بال های خويش

ورنه مساله ای نيست

                   پرنده ی نوپرواز

                               درآسمان بلند

                                               سرانجام

                                                     پَر باز می کند

جهان عبوس را به قواره ی همّت خود بُريدن است

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهايی را اقبال کردن

حتی اگر زندان

پناه ايمن آشيانه است

و گرم جای بی خيالی ی سينه ی مادر

حتی اگر زندان

بالش گرمی ست

از بافه ی عنکبوت و تارَک پيله

رهايی را شايسته بودن است

حتی اگر رهايی

دام باشه و قِرقی ست

يا معبر پُردرد پيکانی

از کمانی

وگرنه مساله ای نيست

                    پرنده ی نوپرواز

                          درآسمان بلند

                                     سرانجام پر باز مي كند

                                                       (احمد شاملو)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 دست بردار از این در وطن خویش غریب(4)
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 مرا به خانه ام ببر

شب آشيان شب زده
چكاوك شكسته پر
رسيده ام به ناكجا
مرا به خانه ام ببر
كسي به ياد عشق نيست
كسي به فکر ما شدن
از آن تبار خود شكن
تو مانده و بغض من
از اين چراغ مردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كشتن و
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگسار نيست
مرا به خانه ام ببر
كه شهر ، شهر يار نيست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دل نواز نيست
سكوت نعره مي زند
كه شب ، ترانه ساز نيست
مرا به خانه ام ببر
كه عشق در ميانه نيست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نيست
                              (جنتی عطایی)

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 کهن دیارا

كهن ديارا ديار يارا
دل از تو كندم
ولي ندانم كه گر گريزم
كجا گريزم
وگر بمانم
كجا بمانم
نه پاي رفتن نه تاب ماندن ماندن
چگونه گويم درخت خشكم
عجب نباشد كه گر تبر زن طمع ببندد بر استخوانم
در اين جهنم گل بهشتي چه گونه رويد چه گونه بويد
من بهاران ز ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم
كهن ديارا ديار يارا
دل از تو كندم
ولي ندانم كه گر گريزم
كجا گريزم
وگر بمانم
كجا بمانم
صداي حق را سكوت باطل در اين دل شب چنان فرو كشت
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم نهانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام ما نيست
كه تا پيامي به خط جانان ز پاي ايشان فرو ستانم
كهن ديارا ديار يارا
دل از تو كندم
ولي ندانم كه گر گريزم
كجا گريزم
وگر بمانم
كجا بمانم
آه اي ديار نور
اي سرزمين كودكي من
خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست در آفاق باورم
اي خاك يادگار،اي روح جاودانه ي عيار،اي پاك اي زلال تر از آب و آيينه
من نقش خويش را همه جا در تو ديده ام تا چشم بر تو دارم در خويش ننگرم
اي كاخ زرنگار اي بام لاجوردي تاريخ
فانوس ياد توست كه در خوابهاي من زير رباغ غربت هميشه روشن است
برق خيال توست كه گاه گريستن در بامداد ابري من پرتو افكن است
اينجا هميشه روشني توست رهبرم
اي زادگاه مهر
شب گر چه در مقابل من ايستاده است
چشمانم از بلندي طالع به سوي توست و ز پشت قله هاي مه آلود ي زمين در آسمان صبح تو پيداست اخترم
اي ملك بي غروب اي مرز و بوم پير جوان بختي
يك روز ناگهان چون چشم ز پنجره افتد بر آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم
سفينه ي دل نشسته در گِل چراغ ساحل نمي در خشد
در اين سياهي سپيده اي كو كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا گره گشايا به چاره جويي مرا مدد كن
بود كه بر خود دري گشايم غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را به چنگ و دندان در آورم
كه صبح عريان به خون نشيند بر آستانم بر آسمانم
چنان سراپا شب سيه را به چنگ و دندان در آورم
كه صبح عريان به خون نشيند بر آستانم بر آسمانم
كهن ديارا ديار يارا
به عزم رفتن دل از تو كندم
ولي جز اينجا وطن گزيدن
نمي توانم
نمي توانم...

                  (نادر نادرپور)

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 شبی بارانی
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
 
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 به من چه

همین که دل ،دل خون بار ابره
همین که شب،شب قتل ستاره س
همین که بغض تو ، بغض همیشه
همین که ترس من،ترس دوباره س

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس کبوتر!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

کنار کوچ بچه های پرسه
تو بهت رعشه و رگ ،گرد سوزن
کنار مادرک های شناور
روی سمفونی نفرین شیون

کنار فقر گل بانوی ایثار
که می فروشه تنشو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وا می باره از هم چیکه چیکه

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس کبوتر!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

ستیز تگرگ گلبرگه
مصاف آینه و الماسه!
پیکار کبریته و خرمن!
نبرد ارکیده و داسه!

کنار فقر گل بانوی ایثار
که می فروشه تنش رو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وا می باره از هم چیکه چیکه

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس کبوتر!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

                                     (شهیار قنبری)

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 غریب
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ
شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
 
 
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 دوست داشته باش

دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند

دستها ، بیهوده ، چشمها، بیرنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند

برگها می سوزند ، یادها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش،

سیب هاخشكيده

یاس ها پوسده

شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم ها ،

آه ،

چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران

گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، برگ را باور كن

آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود

روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود

خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش،عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستم داشته باش...

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 کاج ها
نيمكت كهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهايي را كه
هرگز نخوانده بودي
 
 

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 pink floyd

اولين نشانه هاي ظهور گروهي كه بعد ها با نام پينك فلويد به شهرت جهاني رسيد را بايددر گروهي به نام سيگما جست و جو كرد كه در اوايل دهه 60 ميلادي در لندن اعلام موجوديت كرد. راجر واترز كه در آن زمان دانشجويي جوان بود به همراه نيك ميسون و ريچارد رايت اين گروه را تشكيل دادند. سيگما گروهي تازه كار بود و هنوز تا رسيدن به نام و اوازه راه زيادي پيش رو داشت اين گروه بعد ها دچار تخولاتي شد و چند بار نام خود را عوض كرد كه مشهورترين اين نام ها Mega Death بود. كمي بعد سيد برت و باب مكوز به اين گروه جوان اضافه شدند. سيد برت كه از دوستان دوران دبيرستان راجر واترز بود پيشنهاد كرد كه نام گروه به پينك فلويد تغيير پيدا كند ، نامي كه در واقع تركيبي بود از نام كوچك دو خواننده سبك بلوز يعني پينك اندرسن و فلويد كنسيل كه سبك كارشان شديدا مورد علاقه برت بود.
به اين ترتيب اين جمع پرانرژي و خلاق يكديگر را يافتند و در اغاز راهي قرار گرفتند كه دروازه هاي شهرت و محبوبيتي افسانه اي را به رويشان گشود .

زمان ميانه دهه 60 ميلادي بود و نسلي طغيانگر با مايه هاي فكري عدالت جو و منتقد اندك اندك شكل مي گرفت . پينك فلويد كه اعضايش از ميان همين نسل سر بر آورده بودند خيلي زود توانست به عنوان يكي از سخنگويان پرنفوذ اين نسل نام خود را به ثبت برساند.در سال 1966 گروه با تركيب تازه خود چند كنسرت بسيار موفقيت آميز اجرا كرد و كمي بعد يعني در پاييز سال 1967 نوبت به انتشار نخستين آلبوم گروه رسيد كه « ني زن بر دروازه هاي صبح » يا Piper at the gates of dawn نام گرفت. اين آلبوم كه به شدت حاوي نگاه ويژه و وهم الود سيد برت بود در آن زمان به خوبي توانست تفاوت ها و نحوه نگرش اين گروه جديد به موسيقي و جهان پيرامونش را به تصوير كشد. پينك فلويد در اين زمان به برگزاري كنسرت هاي رايگان در فضاي باز هايد پارك روي اورد مكاني كه به عنوان نمونه اي از وجود آزادي بيان و فعاليت هاي اعتراض اميز سياسي در فرهنگ بريتانيا جايگاه ويژه اي دارد و همين پيشينه مكان اجراي كنسرت تونست به اين اجراها معناهايي ضمني بسيار فراتر از مضمون ترانه ها و موسيقي ببخشد.
سيد برت كه موتور محرك همه اين تحولات خوب در پينك فلويد بود به دليل خلق و خوي ويژه اش نتوانست زياد در اين گروه دوام بياورد. ذهني گرايي او و جمع گريزي اش از عوامل مهمي بود كه در اين ناسازگاري نقشي عمده ايفا كرد . در واقع مي توان گفت برت يك انگليسي نمونه بود شبيه همان تصويري كه مردم ديگر كشور ها از اهالي خونسرد و ذهني گراي جزيره بريتانيا در ذهن دارند. اين اخلاق چه خوب و چه بد نمي توانست با منش انفجاري بقيه اعضاي پينك فلويد همخواني جنداني پيدا كند اين بود كه بعد از اولين آلبوم گروه سيد برت كم كم خود را از گروه كنار كشيد و ديويد گيلمور همشاگردي ديگر راجر واترز جاي او را گرفت .
پينك فلويد كه با آمدن گيلمور جان تازه اي گرفته بود به سرعت آلبوم بعدي خود را توليد كرده و در بهار 1968 به بازار فرستاد . اين آلبوم كه «يك نعلبكي پر از راز» يا A saucer full of secrets نام داشت تقريبا بدون حضور برت شكل گرفت و سهم برت در ان تنها به قطعه « خنده و غم آواز» محدود مي شد. با اين همه بسياري معتقدند پينك فلويد در اين البوم بود كه به بلوغ رسيد و مسيري را يافت كه در ادامه به خلق آثار مشهورش ختم شد.
در سال 69 گروه در كنار كنسرت هاي گسترده در اروپا و امريكا همكاري با سينماگران مستقل را نيز تجربه كرد كه اين همكاري به اجراي ترانه اي براي فيلم بيشتر اثر باربت شرودر انجاميد . البته پينك فلويد در اين زمان از طرف آنتونيوني هم براي اجراي ترانه هاي فيلم زابريسكي پوينت دعوت شد كه حاصل كار براي انتونيوني راضي كننده نبود.
در فاصله سال هاي 69 تا 73 پينك فلويد چند البوم ديگر منتشر كرد كه هيچيك چندان شاخص به نظر نمي رسيد اما زماني كه آلبوم « نيمه تاريك ماه» يا Dark side of the moon منتشر شد ناگهان پينك فلويد خود را با شهرتي عالمگير مواجه ديد. اين آلبوم در نخستين هفته عرضه يعني مارس 1973 در صدر جدول فروش موسيقي روز قرار گرفت. و تا 15 سال بعد از جدول پر فروش ها بيرون نيامد. راجر واترز كه در اين البوم نقش كليدي تري نسبت به بقيه ايفا كرده بود از ان پس به عنوان يكي از مشهورترين اعضاي گروه موقعيتي مستحكم تر پيدا كرد.موقعيتي كه با وجود نارضايتي بعضي از اعضاي ديگر گروه تا زمان جدايي اعضا همچنان حفظ شد.
واترز كه از جدا شدن دوست قذيمي اش سيد برت قلبا ناخشنود بود در سال 1975 يكي از ترانه هاي آلبوم جديدش را كه نام خود را به كل آلبوم نيز داد را به ياد برت سرود اين ترانه « كاش اينجا بودي» يا Wish you were here نام داشت و به يكي از ماندگارترين اثار تاريخ گروه تبديل شد.
راجر واترز را در واقع مي توان سياسي ترين عضو گروه پينك فلويد به حساب آورد . اتاري كه از اين پس زير عنوان پينك فلويد و هماهنگ با خواست واترز توليد شده اند همگي رنگ و بويي سياسي و اعتراض اميز دارند. از اين نظر شايد بتوان واترز را با جان لنون خواننده افسانه اي بيتل ها مقايسه كرد.
آلبوم بعدي پينك فلويد كه در سال 1977 منتشر شد « حيوانات» يا Animals نام داشت و در ان به خوبي مي توان رد پاي اين تمايلات سياسي راجر واترز را پيدا كرد. در واقع واترز موسيقي و ترانه هاي آلبوم حيوانات را با الهام گرفتن از رمان مشهور سياسي قلعه حيوانات اثر جورج اورول نوشته بود. اين تمايلت سياسي اگرچه به مذاق بقيه اعضاي گروه به اندازه واترز خوش نيامد اما از عمده ترين دلايل شهرت اين گروه در ميان مردم كشورهايي مانند ايران محسوب مي شود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 غلام قمر
من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي


سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي


دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي


گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي


من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي


گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي


گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي


اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي


من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

                                                               (مولانا)

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 کودکی ها
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به
دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 مرداد
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 زندگی نامه نانسی
 

نام و نام خانوادگي : نانسي عجرم
متولد : 16.05.1983
محل تولد : اشرفيه لبنان
تعداد برادر و خواهر: يک برادر و يک خواهر
مجرد
محل اقامت : نيوشيلا لبنان به همراه خانواده

نانسي عجرم به عنوان يکي از زيباترين خوانندگان زن عرب تنها 8 سال داشت
که کار خواندن را شروع مي كند ,
هنگاميکه که 12 سال داشت در برنامه اي در تلويزيون به نام ستارگان آينده شرکت مي کندو به مدال طلا دست پيدا مي کند .
يکي از خوانندگان مصري که در آن برنامه شرکت کرده بود صداي نانسي را به صداي
خواننده بزرگ عرب ام کلثوم تشبيه کرده است .
بعد از آن او به طور جدي کار موسيقي را تحت نظر بهترين معلمان موسيقي دنبال مي کندو در سن 18 سالگي به عنوان يک خواننده حرفه اي معروف مي شود,
اولين آلبوم معروف او در سال 1998 به عنوان مشتاقلک (دلتنگ تو هستم )
و دومين آلبوم در سال 2001 با نام شيل عيونک عني (چشمانت را از من بردار )
منتشر شد وليکن عامل اصلي موفقيت او آلبوم سومش با عنوان يا سلام در سال 2003 بود
نانسي عجرم به عنوان بهترين خواننده عربي در سال 2003 شناخته شد.
آخرين آلبوم او آه و نص در سال 2004 منتشر شد.
بي شک نانسي عجرم يکي از محبوبترين چهره هاي خواننده عربي است,که البته اين محبوبيت را مديون زيبايي صورت بعد از عمل جراحي مي باشد.
هم چنين رفتار بچگانه و خونگرم او و صداي دلنشينش همگي موجب اين محبوبيت خارق العاده این هنرمند شده است.

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 chris_de_burgh

Chris De Burg

کریستوفر دیویدسن معروف به کریس د برگ در سال 1948 در آرژانتین متولد شد. پدرش یک دیپلمات انگلیسی بود. سالهای کودکی را به همراه خانواده خود در مالت و نیجریه گذراند. کریس د برگ از ترانه سرایان نسل پس از جنگ جهانی دوم است و فاجعه جنگهای خانمانسوز درونمایه اصلی ترانه های اجتماعی اوست.کریس از سالهای کودکی به اجرای کنسرتهای تک نوازی گیتار پرداخت.پدر و مادرش مشوقان اصلی او بودند آنها یک قصر قدیمی را به هتل تبدیل کرده بودند و کریستوفر کوچک در سالن همین هتل کنسرت اجرا میکرد. کریس د برگ در سال 1974 اولین آلبوم خود را به نام فراتر از دیوارهای قصر انتشار داد. از لحاظ سبک کار این آلبوم یادآور کارهای گروه مودی بلوز بود ترانه های این آلبوم ضرب آهنگی آرام و شعرهایی عمیق و با معنا دارد و با ترانه ها و موسیقی پاپ مد روز آن زمان که اغلب دارای ریتم های بسیار تند و پرهیاهو و الفاضی هیجانی و اغلب بی معنی بود تفاوت های چشمگیری داشت شعرهای موسیقی پاپ روز بیشتر الفاضی بود و با مایه هایی از عشق و سکس ، کریس د برگ ، اما ، با شعر برخوردی اندیشمندانه و در عین حال عمیقا عاطفی داشت.همانطور که خود کریس د برگ می گوید او دیدگاه خود را به جهانیان عرضه میکند و این دیدگاه گاه از درد و رنج سخن میگوید گاه از جنگ و خونریزی و گاه از عشقی بس زیبا.

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
  مرا به خانه ام ببر
 شب آشيان زده
 چكاوك شكسته پر
 رسيده ام به ناكجا
 مرا به خانه ام ببر
 كسي به ياد عشق نيست
 كسي به
 فكر ما شدن
 از آن تبار خود شكن
 تو مانده و بغض من
 از اين چراغ مردگي
 از اين بر آب سوختن
 از اين پرنده كشتن و
 از اين قفس فروختن
 چگونه گريه سر كنم
 كه يار غمگسار نيست
 مرا به خانه ام ببر
 كه شهر ، شهر يار نيست
 مرا
 به خانه ام ببر
 ستاره دلنواز نيست
 سكوت نعره مي زند
 كه شب ، ترانه ساز نيست
 مرا به خانه ام ببر
 كه عشق در ميانه نيست
 مرا به خانه ام ببر
 اگر چه خانه ، خانه نيست

                            (ایرج جنتی عطایی)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 منظومه ها
 پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
 حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
 ما زنده ايم چون بيداريم
 ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
 زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
 براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
 خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
 سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر
 و آتش
 برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
 و فكر من
 واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
 بانگ خروس رابر مي داشتند
 و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
 زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 نه
 بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
 
 
 
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 غم تنهایی

چرا وقتي كه آدم تنها ميشه   

غم و غصش قد يك دنيا ميشه

ميره يك گوشه پنهون ميشينه 

اونجارو مثل يه زندون ميبينه!!

غم تنهايي اسيرت ميكنه    

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

غم تنهايي اسيرت ميكنه        

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

وقتي كه تنها ميشم              

اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش              

خونه دل در ميزنه

ياد اون شب ها مي افتم        

زير مهتاب بهار

 توي جنگل لب چشمه            

مينشستيم من و يار

غم تنهايي اسيرت ميكنه        

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

غم تنهايي اسيرت ميكنه        

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

مي گن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه    

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه

 اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب ميزنه        

اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميكنه        

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

 غم تنهايي اسيرت ميكنه        

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه!!

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 معجزه

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یک نفر میاد که من تشنه ی بوئیدنشم

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خالیه سفرمونو پر از شقایق میکنه

واسه موجای سیاه دستا رو قایق میکنه

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من زخمامو مرحم میذاره

همیشه غایب من گریه هامو دوس نداره

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه

آینه ها ساه بشه کور بشه چشم ستاره

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خشم این حنجره ی خسته همیشه غایبه

قفل این صندوق دربسته همیشه غایبه

نعره ی اسب سفید قصه ی مادر بزرگ

بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

                                  مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

                                  شاید اون همیشه غایب تو باشی

                                  تو اگه اومدنی نیستی بگو

                                  اگه ما رو خواستنی نیستی بگو

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 حمید مصدق

 

حمید مصدق از شاعران مطرح زمانه، هفت سال پیش در روز هفتم آذر ماه براثر سکته‌ی قلبی در یکی از بیمارستانهای تهران درگذشت. شاعری که از پیروان راستین نیمایوشیج بود، ولی به افکار و سبک و روش سعدی نیز، عشق می‌ورزید. مرورى گذرا بر زندگی و کار هنری این شاعر:

حمید مصدق ۶۶ سال پیش در شهرضا یکی از شهرهای پیرامونی اصفهان بدنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و نیز، اصفهان به پایان رساند و در ۲۰ سالگی به تهران آمد و در رشته‌های بازرگانی و حقوق فارغ التحصیل شد. حمید مصدق از دوران نوجوانی با شعر مانوس شد و کم کم به سرودن پرداخت.

سروده های وی از آغاز تا پایان زندگی بیشر گرایشات اجتماعی و سیاسی داشت. حمید مصدق خود معتقد بود که حتا در عاشقانه ترین اشعارش مسایل اجتماعی و سیاسی موج می زند. حمید مصدق از پیروان شعر موسوم به نیمایی بود، به حافظ ارادت می‌ورزید، اما شیفته و عاشق افکار و سبک و روش سعدی بود و می‌گفت:

«از اولین کارهایم که منتشر کردم روشی نیمایی بود، یعنی من خودم پای بند عروض نیمایی هستم. اما در شعر کلاسیک من خیلی خیلی، با اینکه حافظ را ارج می‌گذارم و حتا دیوان حافظ را تصحیح کردم و بی شک بزرگترین شاعر تمام اعصار می‌دانم،‌ اما شیوه ی سعی را می‌پسندم. یعنی ساده گویی را! علتش اینست که فکر می‌کنم زمانه‌ی ما به ساده گویی بیشتر نیاز دارد. چون بهرحال اگر کسی پیامی دارد این پیام باید قابل انتقال باشد. اگر در چنان لفافه‌ی پیچیدگی باشد که خود شاعر هم بعدا نفهمد که چه گفته است، این نمی‌تواند مفید باشد.»

اشعار حمید مصدق جملگی ساده و روان است و از پیچیدگی‌های ادبی عاری. تاثیر مسایل سیاسی و اجتماعی را در قالب غزل بیشتر می‌پسندید. پیش و پس از انقلاب چند شعر حمید مصدق در طیف وسیعی از دانشجویان و روشنفکران سیاسی بر سر زبانها افتاد و شبهاى شعرخوانى متعددى در خارج كشور از جمله در آلمان برگزار كرد.

حمید مصدق پس از ۵۹ سال زندگی ۷ سال پیش براثر سکته‌ی قلبی در یکی از بیمارستانهای تهران درگذشت. وی در طول حیات خود از قبل کار شاعری امرارمعاش نکرد، بلکه دفتر وکالتی داشت و از آنجا مخارج زندگی را تامین می‌کرد. حمید مصدق وکالت اکثر هنرمندان و نویسندگان دربند را مجانا برعهده داشت.

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 مار در محراب
 براي من كه در بندم
 چه اندوه آوري اي تن
 فراز وحشت داري
 فرود خنجر اي تن
 غم آزادگي دارم
 به تن
 دلبستگي تا كي ؟
 به من بخشيده دلتنگي
 شكستن هاي پي در پي
 در اين غوغاي مردم كش
 در اين شهر به خون خفتن
 خوشا در چنگ شب مردن
 ولي از مرگ شب گفتن
 چرا تن زنده و عاشق
 كنار مرگ فرسودن
 چرا دلتنگ آزادي
 گرفتار قفس بودن
 قفس بشكن كه بيزارم
 از آب و دانه در زندان
 خوشا پرواز ما حتي
 به باغ خشك بي باران
 در آوار شب و دشنه
 چكد از قلب من خوناب
 كه مي بينم من عاشق
 چه ماري خفته در محراب
 خوشا از بند تن رستن
 پي آزادي انسان
 نمي ترسم من از ايثار
 كه اينك سر ، كه اينك جان
 اگر پيرم ، اگر برنا
 اگر برناي دل پيرم
 به راه خيل جان بر كف
 كه مي ميرند ، مي ميرم
 اگر سر خورده از خويشم
 من مغرور دشمن شاد
 براي فتح شهر خون
 تو را كم دارم اي فرياد
 
 
|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 
 
بالا